داستان درباره یک کوهنورد است که تصمیم گرفت به تنهایی از بلندترین کوهها بالا برود .
او این کا را کرد اما در حال حرکت و در حالیکه فاصله زیادی با قله نداشت پایش لیز خورد و سقوط کرد .در حال سقوط حس وحشتناک مکیده شدن به وسیله نیروی جاذبه زمین را داشت وفکر میکرد که مرگ چقدر به او نزدیک است . اما ناگهان حس کرد طناب حمایتش او را بین زمین و هوا نگهداشته است ودر آن لحظه فریاد کشید :خدایا
وصدای پرطنینی به او پاسخ داد: چه میخواهی؟
گفت: نجاتم بده
خدا گفت: واقعا باور میکنی که من میتوانم تورا نجات بدهم ؟
گفت : آری
خدا گفت :اگر باور میکنی طنابت را پاره کن .!!
کوهنورد پس از کمی سکوت تصمیم گرفت که با تمام نیرو به طناب بچسبد .
روز بعد گروه نجات اعلام کردند : یک کوهنورد یخ زده را در حالیکه از طناب حمایتش آویزان بود و بادستهایش محکم طناب را گرفته بود و فقط یک متر از زمین فاصله داشت پیدا کردند .
و شما ؟ چقدر به طنابتان وابسته اید ؟ آیا حاضرید آن را رها کنید ؟
اقتباس از کتاب ؛طناب؛ ترجمه خانم پرستو ابراهیمی
نظرات ()