سلام بر خورشید

طنابتان را رها کنید!!
نویسنده : آزیتا مشهدبان - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/٢٤
 

داستان درباره یک کوهنورد است که تصمیم گرفت به تنهایی  از بلندترین کوهها بالا برود .

او این کا را کرد اما در حال حرکت و در حالیکه فاصله زیادی با قله نداشت پایش لیز خورد و سقوط کرد .در حال سقوط حس وحشتناک مکیده شدن به وسیله نیروی جاذبه زمین را داشت وفکر میکرد که مرگ چقدر به او نزدیک است . اما ناگهان حس کرد طناب حمایتش او را بین زمین و هوا نگهداشته است ودر آن لحظه فریاد کشید :خدایا

وصدای پرطنینی به او پاسخ داد: چه میخواهی؟

گفت: نجاتم بده

خدا گفت: واقعا باور میکنی که من میتوانم تورا نجات بدهم ؟

گفت : آری

خدا گفت :اگر باور میکنی طنابت را پاره کن .!!

کوهنورد پس از کمی سکوت تصمیم گرفت که با تمام نیرو به طناب بچسبد .

روز بعد گروه نجات اعلام کردند : یک کوهنورد یخ زده را در حالیکه از طناب حمایتش آویزان بود و بادستهایش محکم طناب را گرفته بود و فقط یک متر از زمین فاصله داشت پیدا کردند .

و شما ؟ چقدر به طنابتان وابسته اید ؟ آیا حاضرید آن را رها کنید ؟

اقتباس از کتاب ؛طناب؛ ترجمه خانم پرستو ابراهیمی