سلام بر خورشید

لذت زندگی مخاطره آمیز (3)
نویسنده : آزیتا مشهدبان - ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/٩/۱٤
 

آیا اگر ترس را به عنوان یک هیجان طبیعی در زندگی روزمره مان  بپذیریم تا جایی که ما را از شناخت حقیقت دور نکند،

و اگر عوامل ترس وشهامت را مثل تکه های پازلی بدانیم که درکنار هم ماندنشان شکل کاملتری به مفهوم حقیقیشان میدهد،  میتوان پذیرفت  که با داشتن یک خودنگهدارنده طبیعی با آگاهی کامل قدم به دنیای ناشناخته ها گذاشته ایم ؟

 

در این قسمت بخشی  از کتاب "کوه عریان " نوشته رینهولد مسنر کوهنورد شناخته شده ایتالیایی  ونیز  قسمتهایی از سخنان

اوشو عارف هندی   را از کتاب شهامت عشق ورزیدن  می آورم   تا با هم  تجربیات معنوی یک یوگی  را با تجربیات عینی یک کوهنورد که ناب ترین لحظات زندگیش  را در قله های بلند 8000متری تجربه میکند ، به  نظاره  بنشینیم .  شاید بتوان به این نتیجه رسید که تجربیات درونی یک عارف چقدر میتواند با تجربیات واقعی یک کوهنورد قابل قیاس باشد .این دونفر در دو مسیر متفاوت حرکت میکنند اما به نتایج مشترک زیبایی اززندگی دست پیدا می یابند که تنها با عبور از مرزها و رفتن به فرا تر از آنها  میتوان به آن ها دست یافت یعنی همان کاری که مسنر انجام داد و میدهد .

 *****************************************************

مسنر درآخرین کتاب خود "کوه عریان " مینویسد:

رمز تجارب زندگی من  به گذشته دور  برمیگردد. به نقطه ای  دور در هیمالیا در نانگا پاربات . جایی که همه چیز درآن اتفاق افتاد .در این رابطه به هستی دیگری پی بردم که هردو از یک ضمیر ناخودآگاه ناشی میشود .

گویی  که در مغزم چیزی از مسیر  خود  خارج  شده است . حالت غریبی  است درعین حال که آگاهانه مرگ و زندگی را تجربه کرده  بودم درهمان زمان  هم به عنوان بیوگرافی خودم ارایه نقش میکردم . آنچه که درمن رخ داده  بود   و نقش  آن  به صورت سعی و  کوششی  که در ذهنم نقش بسته بود وجود خود را  ابراز   میکرد. خاطره ی  باور نکردنی  از نحوه  ی زنده ماندن من بود .  تراورس نانگاه پاربات در سال 1970  از جنوب به شمال غرب برای من  چیزی  بیشتر از عبور جغرافیایی  از نقطه ای به نقطه  ی دیگر بود وبییشتر  حکم  پا فراتر نهادن از مرز بین زندگی و مرگ و مرگ و زندگی بود . ودراین رابطه سعی   در بیان   باورنکردنی از نحوه ی زنده ماندن من  بود .

 ******************************************************

مسنر در شرایط بحرانی بطور کاملا اتفاقی مهمترین راز زندگیش را زیسته بود : راز جاودانگیش را در کوهستان

او کاملا ناخودآگاه باتوجه به ذات  انسان بودنش توانسته  بود حقیقتش راکشف کند: یک دگردیسی کامل قبل از مرگ                                  

 

اوشو میگوید :  در دستان قلب  خرد  تبدیل به هوشمندی میشود . این  یک  دگرگونی  است . یک  دگرگونی  کلی انرژی . در این حالت خرد صاحب اندیشه نمیشود بلکه آگاه میشود .

زندگی یک مشکل نیست  .نگرش  به زندگی  بصورت یک مشکل به منزله گام اشتباه برداشتن است . رازی  است که  باید زندگی شود . عشق ورزیده شود و تجربه شود .

  مسنر ادامه میدهد : یک هفته تمام بدون هیچ  دلجویی و امید در سرازیری مرگ قرار داشتم ودر حالیکه میتوانستم از سرمازدگی  و گرسنگی درب و داغان و یا مرده باشم دوباره  به  انسانهایی    برخوردم که انتظار آنها را بعنوان ناجی  خود داشتم.اما نانگا پاربات این کوه  عریان بسیار دور از من در زیز  ابرها قرار داشت . برادرم هم بسیار از من فاصله داشت . اما من کجا بودم؟ درد داشتم و خود را نگران ومضطرب حس میکردم .ولی درآنجا حضور داشتم .و امروز درنگاهی  به گذشته کماکان خود  را بعنوان ناظر و در عین حال کسی  که نقش این فاجعه ی دردناک را  بازی  میکرد نگاه میکنم .انگار که  مراحل مختلفی از ضمیر خودآگاه خود را  پشت سر گذاشته باشم .رمز بقا در نانگا پویا و زنده  درمن باقی مانده بود که به  شکل غریزی نقش حضور و عدم حضورمن درآنجا را تغییر میداد. دقیقا همانطور که تیم نانگاپاربات را تجربه  کردم سعی دارم آن را بازگو نمایم  . فاجعه ای دردناک که در ابتدای هویت من بعنوان فاتح مرزها رخ داد و شوک بزرگی را به من وارد ساخت .                                                                 

********************************************************                     

 مسنر  پس از این حادثه درهای بسته زندگی را شکافت و به آنسوی رازهای حقیقی زندگی رفت . اوتولدی دوباره یافت  بدون آنکه از اصول عرفان و صوفیگری چیزی بداند .مسنر معلم خوبی بنام طبیعت یافته بود و طبیعت  شاگرد خوبی بنام مسنر را کشف کرده بود.

اوشو میگوید:  این چیزی که من آن را بلوغ ذهن مینامم . موقعی که شخص به نقطه ای میرسد که  به زندگی  بدون هیچ سوالی نگاه میکند  بسادگی به داخل   زندگی باشهامت و بدون ترس  شیرجه می رود .

                                                                                                                                               

         مسنر ادامه میدهد: درمحدوده ی  قله حالت تنازع بقا در من حاکم  بود . از  بیرون به خود نگاه میکردم   گویی که روحم از جسمم جدا شده  باشد  و پی  بردم  که چگونه محرکی که وجود مرا بحرکت وامیدارد و باجسم پیوند خورده در نهایت اطمینانی غیرقابل انکار را در من بوجود آورده است  . لذا این سرنوشت  بی فرجام را بخشی  از  بیوگرافی خود میدیدم . از خود نمیپرسیم که  این تجارب  چه قابلیت  وتوانایی  را در  برداشته بلکه برای من مهم  آن حضوری است  که در  این روند  متولد میشود . من به به بیان رویدادی میپردازم  که  نقش آن در سرتاسر زندگی من وجود داشته وآن را به گونه ای روی کاغذ می آورم که تجربه اش  کرده ام .هم    به عنوان  ناظر و هم به  عنوان بازیگر  . لذا موضوع کتاب من واکنش انسانها درقبال موقعیت و کامیابی از یک طرف و تباهی و هلاکت از  سوی دیگر است   .

  

شاید مهمترین و  واقعیترین اتفاقی که در زندگی مسنر در کوهستان  رخ داد ، مبارزه برای زنده ماندن بود . شاید او هرگز نمی اندیشید که مبارزه او برای زندگی در طبیعت یخزده هیمالیا راز خودآگاهی و زندگی جدید اوست تا از او یک مسنر متفاوت بسازد . مسنر  پس از حادثه نانگا پاربات فقط کوهنوردی نکرد . او هربار در هر   صعود خود  را حقیقتش باور  و  زندگی کرد .

 

اوشو میگوید: انسان فهیم هرلحظه  درگذشته میمیرد و بسوی  آینده تولدی دوباره  می  یابد . حال فعلی اش در حال تغییر و تحول  تولدی دوباره و  تجدید حیات است .

 

مسنر ادامه میدهد : ماجرای زنده بودنم را این طور میشود بیان کرد :  درعالم  هستی ونیستی  -  بودن درخویشتن و درعین حال ناظر خویش . مغزم ضمیر خودآگاهم و  حواس عینی نت برداری میکردند. تمام سلسله مراتب اتفاقاتی را که در بیرون از درونم رخ میدادند و احساساتم به شکل کانالی تمامی این اتفاقات را به  جسمم انتقال دادند . گویی که درمیان مرگ وزندگی فضای دیگری هم وجود دارد که میشد آن را بصورت فاصله ی درک  حسی وشناخت بیان کرده درنتیجه سعی آدمی فقط به نجات و بقا محدود میشد ..که تاثیر این  تلاش را بصورت جرقه ای   درمغزمیتوان حس کرد . جرقه ای که سرعت آن بخاطر کمبود اکسیژن کندتر و کندتر میشد .  و این معنا تسلیم شدن در   مقابل مرگ بود و وقوف من  نسبت به این حقیقت مرا به مرز جنون کشانده بود .عقل و عواطف بسان ماه و خورشید درمقابل هم  قرار گرفته بودند.تاثیر عوامل بیرونی خود را به شکل فیلمی در ذهنم متبلور ساخته بودند که شرح ماجرایش  ازشخص  اول به شخص ثالثی انتقال پیدا میکرد ودر نهایت در آغوش مرگ به کمال  میر ساند.

 

 اوشو میگوید : یک مرد  وقتی مرد است که   تمام مسیولیتها  را بپذیرد . او در  رابطه با آنچه که هست مسیول است .این اولین شهامت و بزرگترین شهامت است .                                                                                                           

                                                                                                   پایان

       

****************************************************************

 منابع :                                                                                                                                                                                       

  • از سخنان اوشو -اقتباس  ازکتاب شهامت عشق  ورزیدن                         
  • درسهایی از خانم  استاد مایا - قسمتهایی کوتاهی از بخش آهیمسا(کنترل بر خشم)
  • مسنر در برنامه صعودش به نانگا پاربات برادر و همطنابش گونتررا از دست میدهد . جسد گونتر هرگز پیدا نمیشود.وهمین موضوع مسنر را سالها در پی خود میکشد .