ذهن بی قرار است و همیشه بدنبال تغییر میگردد. این طبیعت ذهن است و هرگز به وضع موجود راضی نمیشود . ممکن است قیام کرده و از شما بخواهد که در کوهستان در درون چادری زندگی کنید . بعد از مدتی از این تصمیم هم خرسند و قانع نخواهد بود و فکرش بسوی برپاکردن چادری در دره ای خواهد رفت . وقتی در دره مستقر شدید آنموقع میخواهد که چادر را بر روی کره مریخ بنا کند . بنابراین هیچ حد و حدودی را نمیتوان برای محدوده ی خواهشهای ذهن قایل شد . چاره چیست ؟
چاره اینستکه ذهن را باید تربیت نمود . اگر از آن سوال کنید ممکن است چنین پاسخهایی بشنوید :
اگر سوال کنید: چرا میخواهی به کوه بروی ؟ جواب خواهدداد: برای بدست آوردن صلح و آرامش .
اگرسوال کنید که چرا میخواهی به دره بروی ؟ پاسخ خواهد داد: دیگر از کوه خسته شده ام و میخواهم با مردم باشم .
معنی همه اینها چیست ؟ معنی آن اینستکه شما سعی دارید خوشحالی تان را در بیرون از وجود خویش فرض کنید . زمانی که پی بردید که آن صلح و آرامش و خوشی همیشه در درونتان وجود دارد و نه در بیرون از خودتان ، آنگاه هرکجا که باشید خوشحال خواهید بود. دره و کوه برایتان فرقی نخواهد داشت . حتی اینکه روی کره زمین باشید یا در کره مریخ . شما هرکجا که هستید میبایست هدفی برای خود داشته باشید.با داشتن هدف به کوه بروید و با هدف از آنجا برگردید .اما نگذارید که هدفتان خودخواهانه باشد . هدف می بایست در جهت منافع دیگران و برای خدمت به بشریت باشد و نه فقط ارضای هواهای شخصی .
"سات چیدآناندا "
از کتاب : این لحظه طلایی
نظرات ()