بنظرم دانستن این مطالب که ترجمه ای از نوشته کریس وارنر در سایت www.SharedSummits.com در ارتباط با بحران غم انگیز و فاجعه فراموش نشدنی نانگاپاربات میباشد بسیار سودمند است .
*******************************************************
.....................سامان از نظر همه مرده فرض شد. او دو شب را در ارتفاع بالای 7500 متر بدون چادر گذرانده بود. 24 ساعت اول صرف تلاش برای صعود به قله شده بود و 24 ساعت دوم هم صرف ماندن در برف ها. این منطقی بود که او مرده باشد. اما در ساعت 10:30 شب خدود 25 ساعت بعد از آخرین باری که نور او دیده شده بود، 46 ساعت بعد از اینکه او کمپ 4 را ترک کرده بود، یک نور هد لامپ سمت راست هرم قله دیده شد.
من وقتی آن نور را دیدم حیرت زده نگاهش می کردم. من ایوا را صدا کردم. از چادرهاتون بیرون بیایید. به من بگید که آیا درست می بینم و نور دوباره چشمک زد. هر طور که بود، بعد از 46 ساعت تلاش در دمای زیر صفر، با وزش بادهای سهمگین، سامان نعمتی،
یک جوان ایرانی 27 ساله، بدون آب، بدون غذا، بدون هیچ تجربه ای در صعود کوههای بالای 8000 متر، توانسته بود که خودش را زنده نگه دارد.
مغز وی بر اساس گزارشها دچار ادم شده بود.
هیچ توضیحی برای اینکه او چطور توانسته بود زنده بماند وجود ندارد.
و همینطور هیچ امید منطقی به اینکه او بتواند یک شب دیگر را هم زنده بماند وجود نداشت. حداقل بر اساس تجربه، هیچ امیدی وجود نداشت. برای آنها که راه بهتری را نمی شناختند سامان زنده بود و باید یک عملیات نجات آغاز می شد.
در ساعات اولیه فرود تیم ایرانی، کمپ اصلی ایرانی ها تماسی را با اعضای خانوادشان در ایران داشتند. زمانیکه نور هدلامپ سامان روز اول خاموش شده بود، به خانواده او اطلاع دادند که او مرده است. اما الان گزارش شده بود که او زنده است. خانواده اش تقاضای نجات وی را داشتند اما کسی که توانایی نجات وی را داشته باشد نزدیکتر از 3 یا 4 روز به او نبود. حتی اگر تیمی برای نجات او شکل می گرفت هم واضح بود که او نمی توانست تا زمانیکه تیم نجات به او می رسند زنده بماند. و این با این فرض است که کسی می توانست به او برسد. یک طوفان و کولاک بپیش بینی شده بود. هر عملیات نجاتی مستلزم قبول خطر پذیری بالایی بود. چند نفر؟ ما به 10 کوهنورد برای انتقال وی تا کمپ اصلی نیاز داشتیم. یک هلیکوپتر به ارتفاعی بالاتر از 6000 متر نمی توانست پرواز کند. با توجه به شیب مسیر اولین جای مناسب فرود در ارتفاعی حدود 5100 متری بود. اگر ما سامان را زنده می یافتیم مجبور بودیم که او را حدود 3000 متر به پایین منتقل کنیم. این کار به 10 کوهنورد و 4 روز وقت نیاز داشت.
من دعایش کردم، برای سامانی که در آن 40 دقیقه هدلامپش برای 5 بار روشن و خاموش شد و از او خداحافظی کردم. اما در ایران و در ذهن چند آشپز پاکستانی و همینطور یک جوان خسته ایرانی در کمپ اصلی این برداشت بود که سامان ما را به کمک می خواند. درک این امید کار راحتی است. اما برای من خطراتی که در پس یک عملیات نجات بود قابل پذیرش نبود.
من سعی کردم به اشتیاق آنها برای شروع عملیات نجات اعلام خطر بدهم، اما این منصرفشان کرد.
موقع صبح شایعاتی از ایران به گوش می رسید که یک هلی کوپتر پاکستانی قرار است سامان را از ارتفاع 7500 متری بردارد. چنین هلی کوپتری در پاکستان وجود ندارد.
اما کسی به این حرفها گوش نمی داد. سفارت ایران هم الان درگیر شده بود. در این حین 5 ایرانی دیگر برای زندگی شان در حال تلاش بودند. آنها بالاخره ساعت 2 بعداز ظهر کمپ 3 را برای فرود ترک کردند. وقتی به کمپ 2 رسیدند متوجه شدند که تمام تجهیزاتشان متلاشی شده و این یک شب حماسی دیگر برای آنها بود تا برای زنده ماندن تلاش کنند.
در این حین باربرهای ما هم سر رسیدند. کمپ ما جمع شده بود و من با تاخیر به دنبال تیم حرکت کردم. یک معلم محلی ادعا کرده بود که سامان را دیده است که از جایی به روی برفهای پایین افتاده بود. من و سایرین هر چقدر تلاش کردیم نتوانسیتم در میان آن سنگها چیزی را تشخیص دهیم. اما این شایعات سبب شده بود تا اتش برپایی یک تیم نجات بیشتر شود. ........................http://aramkuh.blogfa.com/
نظرات ()