مردی در کنار رودخانه ای ایستاده بود .ناگهان صدای فریادی میشنود و متوجه میشود که کسی در حال غرق شدن است . فورا داخل آب میپرد و او را نجات میدهد.اماپیش از آنکه نفسی تازه کند فریادهای دیگری میشنود و باز به آب میپرد و دو نفر دیگر را نجات میدهد . اما پیش ازآنکه حالش جابیاید صدای چند نفر دیگر را که کمک میخواهند میشنود .
بدین ترتیب او تمام روز را صرف نجات افرادی میکند که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند :غافل از اینکه چند قدم بالاتر دیوانه زورگویی مردم را یکی یکی به رودخانه می اندازد.
از کتاب: شکلات
نظرات ()