سلام بر خورشید

انتظار
نویسنده : آزیتا مشهدبان - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۳/۱٤
 

...وخدا گفت :اگر  بیایی مرا میبینی.

                                              من آنجا هستم.

من  رفتم

                  اما در خیال

خداراندیدم.

              برایش پیام فرستادم پس کجا بودی که من ندیدمت؟!

خدا گفت : در همین نزدیکی .  پشت دشتی که خورشید درپشت کوههایش غروب میکند.

گفتم: اما من دشتی ندیدم.

خدا  گفت : دشت را ندیدی چون افسون تصویری شدی که در آب منعکس شده بود.تصویر خودت. وبعد مسحور صدفهایی شدی که  مرواریدهایش در عمق آب میدرخشیدند. بعدگفت : توحتی ستارگانی را که در اسمان میدرخشیدندوآن همه منتظرت بودند  ندیدی !!

مبهوت شدم .

یادم امد دشتی را که کلاغهایش با خورشید حرف میزدندودلشان راهر وقت که خسته میشدند در آب جاری رودی در کنار دشت  میشستند.

وقتی بیدار  شدم آفتاب از کنار پنجره سرک میکشید و  پروانه ای رنگین در  گستره گرمایش نشسته بود .

بلند شدم و   آسمان را که هنوز آبی  بود  نگریستم.

آفتاب همچنان ادامه داشت.