سلام بر خورشید

برای کوچ یک دوست
نویسنده : آزیتا مشهدبان - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۱٦
 

او آرام آرام  مرده بود....

او و خیلی ها مثل او آرام آرام می میرند و ما بی آنکه بدانیم به زندگی ادامه میدهیم .

پیرمرد روزهای برفی را میگویم .او را بارها در مسیرهای کوهپیمایی همراه با دوستش میدیدم. همیشه میگفت میروم .نه از خستگی و  نه از ناتوانی حرفی میزد .فقط میگفت : من میروم ...

اول بار که دیدمش و گفته بود 75 سالش است و تا زمانی که بتواند به کوه خواهد آمد ،تعجب کرده بودم  . حالا وقتی شنیدم که او آرام آرام رفته است گریستم مثل وقتی که سالها قبل، او گریستنم را دید و  با من همراهی کرد .باور میکنید او با  من گریست ؟!

حالا هم به پاس همان مهربانی و همدلیش نوشتم. نمیدانم به کی باید تسلیت گفت . دوستش را هم ندیدم اما دیگران گفتند بیشتر از یکماه است نمیدانی ؟!

من نمیدانستم .نمیدانستم او آرام مرده بود و من هر گاه از آن مسیر میگذشتم به یاد همدلی اش بودم و فکر میکردم راستی چرا چند وقتی است نمیبینمش ؟!

میدانید هرگز نمیخواهم شاهد مرگ کسی باشم و یا خبرش را بشنوم و یا برای کسی بازگو کنم اما دلم خیلی گرفت وقتی خبر رفتنش را شنیدم و این را میدانم تا زمانی که من هم آرام آرام بمیرم شاهد این حقیقت هستم و خواهم بود .بی هیچ تعارفی ..........

***********************************

میدانید فقط میخواستم  این را بگویم:

اقای دکتر عباس زادگان پیرمردمهربان  روزهای پاییز وبرف از این دنیا کوچ کرد .