
شبانگاه
برسینه ی صخره ای عظیم
ابرک طلایی
اتراق کرد
سحرگاه
شتابان و رقصان
به اوج لاجورد روانه شد
رد نمناکی اما
به پیشانی صخره تنها
بر جای مانده است
اکنون
صخره
به اندیشه زرف غوطی می خورد
و می گرید آهسته
به پهنای دشت .
شعر از: لرمانتف
ترجمه: حمیدرضا آتش در آب
نظرات ()