....متاسف بودم که نتوانستم لحظه های اندکم را بر دلبستگیهایم تقسیم کنم و به جلسه انجمن بروم . دوستی که با او در محل انجمن قرار گذاشته بودم تماس گرفت : می آیی ؟ و من نرفتم . چون می بایست می ماندم و به شمارش و تحلیل اعداد بیحاصلی را که تمام عمرم را فرا گرفتند میپرداختم .
نرفتم و متاسف بودم.
....تا اینکه گزارشهای بیحاصلی این نشست را در وبلاگهای دوستان کوه خواندم و بعد از تاسفم
متاسف شدم. فکر میکردم چه لحظه های گرانبهایی را از دست دادم اما بعد فهمیدم که اشتباه کردم .
بعد از آن چیزهای بدتر و تاسف بارتر و تعجب آوری را خواندم و بیشتر تاسف خوردم.
بخصوص پیام شخصی بنام سیزیف را که در وبلاگ آرامکوه خواندم نزدیک بود چشمانم از حدقه در
بیاید . و تصمیم گرفتم برای آقای ثابتیان در وبلاگشان (آرامکوه ) پیام بگذارم .ولی فکر کردم همینجا
در بلاگ خودم مینویسم : آقای ثابتیان بنظر من شما هر نظری را که برایتان ارسال میشود منتشر
نکنید .نگذارید این آدمها به شما و دوستانتان و هم به تقدس کلمات توهین کنند . حتی اگر بنظر
برسد افشای این آدمها ضروری و با اهمیت است .
؛؛ هر گاه یکی از شما بخواهد ناسزایی را بنام حق سزا دهد و تبر را بر تنه درخت بدی بزند زنهار که ریشه های آن را هم بنگرد . و راستی را . خواهد دید که ریشه های خوب و ریشه های بد بارور و نابارور در دل خاموش زمین به هم پیچیده اند .
و شما ای داوران که میخواهید دادگر باشید . چیست داوری شما درباره آنکس که تنش شریف است و روحش دزد ؟
چیست کیفر شما از برای آنکس که تنی را میکشد اما روح او را دیگران کشته اند؟؛؛
؛؛از کتاب پیامبر و دیوانه::
نظرات ()