سلام بر خورشید

پتانسیل حادثه در کوه نوردی بدلیل تصمیم گیری غیر عاقلانه
نویسنده : آزیتا مشهدبان - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۸/۳٠
 

بعد ازیک ماه کوه پیمایی سبک تصمیم گرفتم روز جمعه 29/8/1388 به قله توچال بروم و رفتم .آفتاب میدرخشید و آسمان زیبا شده بود خیلی زیبا .ابرها شکلهای قشنگی پیدا کرده بودند اینقدر قشنگ که نمیتوان توصیفشان کرد. برف مثل دانه های الماس روی صخره ها نشسته بود و بعضی جاها تبدیل به یخ و بعضی جاها به برف سفت تبدیل شده بودو اما.... آفتاب همچنان  میتابید. باخود میگفتم : امروز چه روز قشنگی است .........

باد شدید از زیر سنگ سیاه خوشامد گفت و آوازش را ادامه داد و دیگر نه چیزی میشنیدی و نه میتوانستی چیزی بگویی . فقط باید میرفتی تا به مقصد برسی .

این حس پایانی نداشت حس سبکی ،آرامش ، زیبااندیشی و شاید احساسات دیگری که شاید هیچوقت نتوانم به زبان و قلم بیاورم .

بالاخره به پناهگاه امیری رسیدم .دوستانی که از پناهگاه شیرپلا با هم حرکت کرده بودیم منتظرم بودند .یک استراحت کوتاه و حرکت بسوی قله........

و باز آواز زیبای باد بود که گوش را نوازش میداد و نوازش مهربانانه باد که کم کم به شلاق تبدیل مشد . و بهرحال من ادامه دادم.کم کم سرعتم کمتر و کمتر میشد.بعضی وقتها با فشار باد به جلو پرت میشدم وگاهی باد اینقدر شدید میشدکه نمیتوانستم حرکت کنم .خسته شده بودم .به یکی از تابلوهای نزدیک قله تکیه دادم ،نفس عمیقی کشیده وچشم دوختم به آسمان زیبا در آن دور دستها...وای خدا ..این قله دماوند است که میبینمش ؟! خستگی از من دور شده بود .فقط به این منظره زیبا نگاه میکردم.انگار رفتم تو خلسه.ناگهان صدای فریادی من را به خود آورد...بیا ،حرکت کن ،نایست.نگاه کردم همراهانم بودند .نگرانم شده بودندو داشتند به طرفم میآمدند.راه افتادم تا از این پایینتر نیایند   ..خداحافظ قله زیبای دماوند             

بالاخره به قله رسیدم .حالا قسمت مهم قضیه این بود که چطوری با این حالم در پناهگاه را  باز کنم.وای خدا ...که باز هم دوستانم به دادم رسیدند .رفتم تو حدود بیست دقیقه استراحت کردم .داشتم با دوستانم خداحافظی میکردم که یک خانم با صورت خیلی رنگ پریده وارد پناهگاه شد. یکی از کوهنوردها ازجایش بلند شد .دخترک نشست و شروع کرد به لرزیدن.بچه ها دورش را گرفتند  .چای وشکلات وبود که بهش تعارف میشد.هنوز به وخامت اوضاع پی نبرده بودم که یکی از همراهانم صداکرد. خانم مشهدبان این خانم مثل اینکه خیلی حالش بده .میشه الان نری .به طرف دخترک رفتم.درست میگفتند ،میلرزیدو تا دندانهاش به هم میخوردند. بغلش کردم تا ازگرمای بدنم بهش انتقال بدم. ولی او همچنان میلرزیدتا اینکه یکی ازآقایان بسیار محترم کوهنوردکت پرش را اورد و من به تنش پوشاندم .(واقعا دستش درد نکنه). وای خدایا...بهش خوب نگاه کردم تو این هوا که همه کت پر و پلار 400و کورتکس آمدند بالا ،پوشش این خانم شامل شلوار جین ،یک تیشرت    آستین بلند معمولی ویک مانتوی بلند گشاد بود  .کوله اش هم تقریبا سنگین بود .کوله اش را باز کردم تنها لباس گرمش یک کاپشن بادگیر بود که توش پلار نازک داشت و یک جفت دستکش کاموایی ویک کلاه ، تمام .

در مورد تغذیه اش هم ،درکوله این خانم مواد غذایی به اندازه کافی وجود داشت اما از آن استفاده نکرده بود چون اشتها نداشت و یک بطری 5/1 لیتری آب که آن را هم مصرف نکرده بود چون سردش بود !!

بالاخره بعد از حدود نیم ساعت تلاش و کمک بعضی از کوهنوردهای حاضر در پناهگاه ،در آوردن نوشیدنی گرم دادن لباس گرم حالش کمی بهتر شد .به کمک دوستان تصمیم گرفتیم به ایستگاه هفت برویم و من واین خانم عزیز باهم با تله کابین بسوی ایستگاه پنج برویم. در نهایت خانم کوهنورد حالش خوب شد . وبقیه مسیر را با هم بسمت پایین رفتم.

خدا رو شکر که بخیر گذشت.

*********************

حالا موضوعی که باید مورد توجه قرار بگیرد اینستکه :

این اتفاق میتوانست تبدیل به یک حادثه غم انگیز شود .اگر کوهنوردان درآن ساعت در منطقه حضور نداشتند چه؟اگر در مسیر خانم کوهنورد اتفاقا کوهنوردی همراه اونمیشد تادستگشش را به او قرض بدهد؟اگر در پناهگاه را باآن حال بد به تنهایی نمیتوانست باز کند؟اگر و اگر و....

چرا فقط میخواهیم برویم؟آیا نبایدچگونه رفتن هم  مطرح باشه؟

آیا بهتر نیست برای رفتن به کوه ،آن هم در این  فصل به نکات زیر توجه کنیم :

برنامه ریزی درست،زمانبندی ،تغذیه درست در طی هفته ،تغذیه درست در طی کوهنوردی ،پوشش کافی، خوردن آب کافی در طی کوهنوردی،آمادگی جسمانی،آمادگی روحی و...

راستی نظر شما چیست ؟

بنظر شما در دل  این حادثه ساده و زودگذر  میتوانست یک حادثه تلخ نهفته باشد؟

راستی چرا یک تصمیم غیر عاقلانه بجای  کاری که میتواند اصولی و صحیح انجام شود و ما را به یک لذت ماندگار سوق بدهد؟

***امسال از تیم های پیشگیری از   حوادث خبری نیست.چرا؟؟؟؟؟!!!!!