سلام بر خورشید

یک داستان کوتاه
نویسنده : آزیتا مشهدبان - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٥/٥
 
مورچه با خود گفت : چه صخره زیبایی ! چه بافت استخوانی قشنگی دار
چه تیغه پهن و بلند قشنگی
تا بحال ندیده بودم . حتی پدربزرگم هم از چنین جایی سخنی نگفته بود .
پس من  اولین کاشف آن  هستم .          
آرام آرام از لبه وتیغه های آن گذشت .و به سمت پایین حرکت کرد و
به یک جای نرم وپر چین و چروک رسید . جالب بود با تمام ناهمواری این قسمت 
حرکت روی آن سخت نبود . اما انگار این قسمت نزدیک یک  آتشفشان 
قرار گرفته است  چقدر تکان  میخورد اما از آن جایی که من سبکم به راحتی از آن پرت نمیشوم .
مورچه به راهش ادامه داد حالا به منطقه ای رسید که  سبزه تنک وپراکنده ای      
درآن قرار داشت . اینجا کمی زبر بود به نرمی جای قبلی نبود .
به هر حال او داشت یک دنیای جدید را کشف میکرد شاید بتواند آنجا را به نام خود نامگذاری کند
اوه خدایا چقدر   این زمین تکان میخورد نکند زمین لرزه است ؟
*************************************************************
دخترک  آه کوتاهی کشید و چشمان زیبایش را باز کرد .چیز کوچکی نیش اش زده بود  
کمی پایش را خاراند و مورچه له شده کوچکی را روی پایش دید آه پس این بود
و غلتی  زد و پاهایش  را آرام به هم  مالید و چشمانش را برهم  گذاشت...............