| مورچه با خود گفت : چه صخره زیبایی ! چه بافت استخوانی قشنگی دار |
| چه تیغه پهن و بلند قشنگی |
| تا بحال ندیده بودم . حتی پدربزرگم هم از چنین جایی سخنی نگفته بود . |
| پس من اولین کاشف آن هستم . |
| آرام آرام از لبه وتیغه های آن گذشت .و به سمت پایین حرکت کرد و |
| به یک جای نرم وپر چین و چروک رسید . جالب بود با تمام ناهمواری این قسمت |
| حرکت روی آن سخت نبود . اما انگار این قسمت نزدیک یک آتشفشان |
| قرار گرفته است چقدر تکان میخورد اما از آن جایی که من سبکم به راحتی از آن پرت نمیشوم . |
| مورچه به راهش ادامه داد حالا به منطقه ای رسید که سبزه تنک وپراکنده ای |
| درآن قرار داشت . اینجا کمی زبر بود به نرمی جای قبلی نبود . |
| به هر حال او داشت یک دنیای جدید را کشف میکرد شاید بتواند آنجا را به نام خود نامگذاری کند |
| اوه خدایا چقدر این زمین تکان میخورد نکند زمین لرزه است ؟ |
| ************************************************************* |
| دخترک آه کوتاهی کشید و چشمان زیبایش را باز کرد .چیز کوچکی نیش اش زده بود |
| کمی پایش را خاراند و مورچه له شده کوچکی را روی پایش دید آه پس این بود |
| و غلتی زد و پاهایش را آرام به هم مالید و چشمانش را برهم گذاشت............... |
نظرات ()