کارمای نیک
این مطلب، نوشته ای کوتاه و در عین حال جذاب است. بخوانید و سرخوش گردید. مطالبی است که دالایی لاما برای سال 2008 افاده کرده است. خواندن و اندیشیدن در آن بیشتر از یکی دو دقیقه وقت نمی گیرد. این پیام را وانگذار. منترا باید حد اکثر ظرف 96 ساعت از دستان شما به دیگری برسد. در آن صورت، شما خبری بس خوش دریافت خواهید کرد. این قانون برای همگان صادق است؛ با هر دین و مذهب و طرز فکری؛ حتی اگر شما اصلا خرافاتی نباشید و به این حرفها دل ندهید .
1ـ به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجند.
2 ـ وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده ..
3ـ این سه میم را از همواره دنبال کن:
4 محبت و احترام به خود را
-5 محبت به همگان را
-6 و مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای
-7 به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه یک شانس بزرگ است.
8 ـ اگر می خواهی قواعد بازی را عوض کنی اول قواعد را بیاموز.
9ـ به خاطر یک مشاجرۀ کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.
10ـ وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده ای، گامهایی را پیاپی برای رفع آن خطا بردار.
11ـ بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.
12ـ چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را به سادگی در برابر آنها واننه.
13ـ به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترین پاسخ است.
14ـ شرافتمندانه بزی؛ که هر گاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی ..
15ـ زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است .
16ـ در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می کنی و از او گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه های قدیم نگیر .
17ـ دانش خود را با دیگران در میان گذار.... این تنها راه جاودانگی است.
18ـ با دنیا و زندگی زمینی بر سر مهر باش.
19ـ سالی یک بار جایی برو که تا کنون هرگز نرفته ای.
20ـ بدان که بهترین ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد .
21ـ وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که چنین را به دست آورده ای.
22ـ در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن
"لطفا این پیام را همین جوری رها نکنید...."
After Sept. 11th, one company invited the remaining members of other companies who had been decimated by the attack on the Twin Towers to share ! their available office space.
بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.
At a morning meeting, the head of security told stories of why these people were alive... and all the stories were just:
در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:
چیزهای کوچک
As you might know, the head of the company survived that day because his son started kindergarten.
مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت .
Another fellow was alive because it was his turn to bring donuts.
همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد
One woman was late because heralarm clock didn''t go off in time.
یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!
One of them missed his bus...
یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.
One spilled food on her clothes and had to taketime to change.
یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.
One''scar wouldn''t start..
اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.
One went back to answer the telephone.
یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.
One had achild that dawdledand didn''t get ready as soon as he should have.
یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود.
One couldn''tget a taxi...
یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.
The one that struck me was the man who put on a new pair of shoes that morning, took the various means to get to work but before he ! got there, he developed a blister on his foot. He stopped at a drugstore to buy a Band-Aid. That is why he is alive today.
و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.و به همین خاطر زنده ماند!
Now when I amstuck in traffic, miss an elevator, turn back to answer a ringing telephone... all the little things that annoy me. I think to myself,
this is exactly where God wants me to beat this very moment..
به همین خاطر هر وقت;
در ترافیک گیر می افتم
آسانسوری را از دست می دهم
مجبور برگردم تا تلفنی را جواب دهم...
و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد
با خودم فکر می کنم
که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم..
Next time your morning seems to begoing wrong, the children are slow getting dressed,you can''t seem to find the car keys, you hit every traffic light, don''t get mad or frustrated;God is at work watching over you!
دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است
بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند
نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید
با چراغ قرمز روبرو می شوید
عصبانی یا افسرده نشوید
بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست
نظرات ()