زیبایی ریاضیات ... زیبایی زبان )برگرفته از سایت یوگا پیام مهر
http://www.yoga-payammehr.com/
بسیاری افراد از ریاضیات خاطره خوشی به یاد ندارند و ایضاً از زبان انگلیسی. شاید مجموعه زیر زیبایی این دو علم را بیشتر آشکار کند. به تساویهای زیر دقت کنید:
۱x 8 + 1 = 9
۱۲x 8 + 2 = 98
123x 8 + 3 = 987
1234x 8 + 4 = 9876
12345x 8 + 5 = 98765
123456x 8 + 6 = 987654
1234567x 8 + 7 = 9876543
12345678x 8 + 8 = 98765432
123456789x 8 + 9 = 987654321
1x 9 + 2 = 11
12x 9 + 3 = 111
123x 9 + 4 = 1111
1234x 9 + 5 = 11111
12345x 9 + 6 = 111111
123456x 9 + 7 = 1111111
1234567x 9 + 8 = 11111111
12345678x 9 + 9 = 111111111
123456789x 9 +10= 1111111111
9۹x 9 + 7 = 88
98x 9 + 6 = 888
987x 9 + 5 = 8888
9876x 9 + 4 = 88888
98765x 9 + 3 = 888888
987654x 9 + 2 = 8888888
9876543x 9 + 1 = 88888888
98765432x 9 + 0 = 888888888
واقعاً زیبا نیست !؟ و حال به تساویهای زیر دقت کنید:
۱x 1 = 1
۱۱x 11 = 121
۱۱۱x 111 = 12321
۱۱۱۱x 1111 = 1234321
۱۱۱۱۱x 11111 = 123454321
۱۱۱۱۱۱x 111111 = 12345654321
۱۱۱۱۱۱۱x 1111111 = 1234567654321
۱۱۱۱۱۱۱۱x 11111111 = 123456787654321
۱۱۱۱۱۱۱۱۱x 111111111= 12345678987654321
حال به عدد زیر دقت کنید:
101%
شاید بتوان گفت که از لحاظ ریاضی 101% با 100% برابر است. اما همیشه افرادی هستند که بیشتر از 100% می خواهند.
حال ببینیم چگونه می توان در زندگی به 101%رسید. اگر فرض کنیم که حروف انگلیسی به ترتیبی که ذکر می شوند نشان دهنده درصد سهم خود از زندگی باشند، خواهیم داشت:
Z Y X W V U T S R Q P O N M L K J I H G F E D C B A
به ترتیب برابر خواهند بود با:
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26
بنا بر این
H-A-R-D-W-O-R- K
یا سخت کوشی برابر است با:
8+1+18+4+23+15+18+11=98%
و
K-N-O-W-L-E-D-G-E
یا آگاهی برابر است با
96% = 5+7+4+5+12+23+15+14+11
اما
A-T-T-I-T-U-D-E
به معنی گرایشهای ذهنی
100%=5+4+21+20+9+20+20+1
و می بینیم که
L-O-V-E-O-F-G-O-D
عشق به خدا خواهد شد
101%=4+15+7+6+15+5+22+15+12
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می
بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که
هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام
رها کرد تا مدل های آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی،
تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به
کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت.
تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل
مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد
که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان
شکسته و ژنده پوش و مستی را درجوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش
خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا
نگه اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه
وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم هایش
را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه
گفت: من این تابلو را قبلأ دیده ام. داوینچی با تعجب پرسید: کی؟ سه سال
قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که دریک گروه همسرایی
آواز می خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل
نقاشی چهره عیسی شوم
http://leone-santander.persianblog.ir/
بسیاری از مردم کتاب "شاهزاده کوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وکشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری کرده است . در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :" مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق کبریت داری؟ " به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت . سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود .
پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد . گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز کرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.
یک لبخند زندگی مرا نجات داد
بله لبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم . زیر همه این لایه ها من حقیقی وارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما می شوند."
داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند. وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی من طبیعی خود نکشیده است و با هم وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ می دهد.
ستایش بر ستیغ کوهی که تو بر آن میرویی، ای هوم!
اوستا، هوم یشت

هوم همواره در کوهستانها و به ویژه در صخرههای سنگی و بر فراز آنها میروید و میدانیم که کوه خود واسطه میان جهان خاکی و جهان مینوی یا سرای مردمان و سرای ایزدان و خدایان است. به ویژه که برگها و ساقههای هوم همواره رو به بالا و سر به آسمان کشیده هستند. هوم همواره بطور وحشی و خودرو میروید و هرگز نمیتوان آنرا اهلی کرد و یا به جای دیگری منتقل کرد. در صورت جابجایی، بلافاصله میپژمرد و از این رو، همواره آزاد و متکی به خود است. هوم همیشه سبز است و حتی در دل برف سرسبز باقی میماند. هوم بهرغم سرسبزی و آبدار بودن، به راحتی در شعلههای آتش میسوزد و موجب بر افروختگی شعلههای آتش میشود


پرنده های زهرا حمیدیه در قفس نیستند.
آزادند " زندگی میکنند و زندگی را منتشر میکنند.
نمایشگاه زهرا پس از دوسال تلاش عاشقانه بر پا میشود .
زیباترین پیامها را نثارش میکنم .
از اول شهریور تا هفتم شهریور
گالری نینا - خیابان ملاصدرا - شیرازشمالی - بن بست شارمد - پلاک 5 - زنگ 2
از ساعت 5 تا 8 بعد از ظهر
در هراس
از آنچه که هستم و نمیدانم
از آنجا که هستم و نمیشناسم
از اهمیت وجودم که شاید حقیقی نیست
********************************
در تلاطم
از کشمکشهای ناشناخته درونیم
از فریبندگیهای رویایی خوابهایم
از دیدن آنچه که شاید حقیقی نیست
******************************
در تکاپو
برای آنچه که باید باشم
برای آنجا که باید باشم
برای آنچه که باید ببینم.
*******************************

عکس از :http://bp2.blogger.com/_ksZciaagCi0/SJTk4f4rgqI/AAAAAAAAAeY/g5yhilLi-VM/s1600-h/barani@.jpg
******************************************************
سرشار از بارانم امروز !
خیس خیس از پرتوهای بلورین هر قطره اش.
قطره قطره به من عشق را هدیه میدهد "
ومن ناباورانه سرشار از عشقم امروز !
این عکسها را از اینجا گرفتم : http://nasiriphotos.com/blog/review/



عکسها از : ARIANA CUBILOOS
با گران شدن غذا مردم هاییتی از کلوچه های خاکی که با خاک و روغن و کمی نمک درست شده است به جای غذا استفاده میکنند .!
قیمت صد کلوچه خاکی 5 دلار است .
برای اطلاعات بیشتر : به سایت abc news مراجعه کنید.
نانگا پارباتی ها آمدند.ومسلما این شوق شادی آمدن آنها با اندوه نبودن یک همراه در امیخته است که حس عجیب و متناقضی را با خود به همراه می آورد .!
نانگا پارباتیها شاید هدفشان برداشتن گامی نوین برای یک حرکت متهورانه در تاریخ کوهنوردی برون مرزی ایران باشد و یا حداقل ادعای این کار را دارند .
اما آیا برای انجام آن بهای زیادی باید پرداخته شود؟واین بهای هنگفت با چه نوع ارزشی برابری میکند؟و یا با چه نوع ارزشی سنجیده میشود؟
یک سوال : ادامه دهیم تا برای برداشتن گامی نوین مطرح باشیم یا بمانیم تا بتوانیم ادامه دهیم ؟!
شاید طرح فلسفی این سوال به تناقض گویی های بی پایانی بیانجامد .اما سوال دیگری که ذهنم را درگیر میکند اینستکه ما به چه بهایی زنده ایم و به چه بهایی میمیریم ؟
رسالت ما در زندگی چیست ؟
بنظرم دانستن این مطالب که ترجمه ای از نوشته کریس وارنر در سایت www.SharedSummits.com در ارتباط با بحران غم انگیز و فاجعه فراموش نشدنی نانگاپاربات میباشد بسیار سودمند است .
*******************************************************
.....................سامان از نظر همه مرده فرض شد. او دو شب را در ارتفاع بالای 7500 متر بدون چادر گذرانده بود. 24 ساعت اول صرف تلاش برای صعود به قله شده بود و 24 ساعت دوم هم صرف ماندن در برف ها. این منطقی بود که او مرده باشد. اما در ساعت 10:30 شب خدود 25 ساعت بعد از آخرین باری که نور او دیده شده بود، 46 ساعت بعد از اینکه او کمپ 4 را ترک کرده بود، یک نور هد لامپ سمت راست هرم قله دیده شد.
من وقتی آن نور را دیدم حیرت زده نگاهش می کردم. من ایوا را صدا کردم. از چادرهاتون بیرون بیایید. به من بگید که آیا درست می بینم و نور دوباره چشمک زد. هر طور که بود، بعد از 46 ساعت تلاش در دمای زیر صفر، با وزش بادهای سهمگین، سامان نعمتی،
یک جوان ایرانی 27 ساله، بدون آب، بدون غذا، بدون هیچ تجربه ای در صعود کوههای بالای 8000 متر، توانسته بود که خودش را زنده نگه دارد.
مغز وی بر اساس گزارشها دچار ادم شده بود.
هیچ توضیحی برای اینکه او چطور توانسته بود زنده بماند وجود ندارد.
و همینطور هیچ امید منطقی به اینکه او بتواند یک شب دیگر را هم زنده بماند وجود نداشت. حداقل بر اساس تجربه، هیچ امیدی وجود نداشت. برای آنها که راه بهتری را نمی شناختند سامان زنده بود و باید یک عملیات نجات آغاز می شد.
در ساعات اولیه فرود تیم ایرانی، کمپ اصلی ایرانی ها تماسی را با اعضای خانوادشان در ایران داشتند. زمانیکه نور هدلامپ سامان روز اول خاموش شده بود، به خانواده او اطلاع دادند که او مرده است. اما الان گزارش شده بود که او زنده است. خانواده اش تقاضای نجات وی را داشتند اما کسی که توانایی نجات وی را داشته باشد نزدیکتر از 3 یا 4 روز به او نبود. حتی اگر تیمی برای نجات او شکل می گرفت هم واضح بود که او نمی توانست تا زمانیکه تیم نجات به او می رسند زنده بماند. و این با این فرض است که کسی می توانست به او برسد. یک طوفان و کولاک بپیش بینی شده بود. هر عملیات نجاتی مستلزم قبول خطر پذیری بالایی بود. چند نفر؟ ما به 10 کوهنورد برای انتقال وی تا کمپ اصلی نیاز داشتیم. یک هلیکوپتر به ارتفاعی بالاتر از 6000 متر نمی توانست پرواز کند. با توجه به شیب مسیر اولین جای مناسب فرود در ارتفاعی حدود 5100 متری بود. اگر ما سامان را زنده می یافتیم مجبور بودیم که او را حدود 3000 متر به پایین منتقل کنیم. این کار به 10 کوهنورد و 4 روز وقت نیاز داشت.
من دعایش کردم، برای سامانی که در آن 40 دقیقه هدلامپش برای 5 بار روشن و خاموش شد و از او خداحافظی کردم. اما در ایران و در ذهن چند آشپز پاکستانی و همینطور یک جوان خسته ایرانی در کمپ اصلی این برداشت بود که سامان ما را به کمک می خواند. درک این امید کار راحتی است. اما برای من خطراتی که در پس یک عملیات نجات بود قابل پذیرش نبود.
من سعی کردم به اشتیاق آنها برای شروع عملیات نجات اعلام خطر بدهم، اما این منصرفشان کرد.
موقع صبح شایعاتی از ایران به گوش می رسید که یک هلی کوپتر پاکستانی قرار است سامان را از ارتفاع 7500 متری بردارد. چنین هلی کوپتری در پاکستان وجود ندارد.
اما کسی به این حرفها گوش نمی داد. سفارت ایران هم الان درگیر شده بود. در این حین 5 ایرانی دیگر برای زندگی شان در حال تلاش بودند. آنها بالاخره ساعت 2 بعداز ظهر کمپ 3 را برای فرود ترک کردند. وقتی به کمپ 2 رسیدند متوجه شدند که تمام تجهیزاتشان متلاشی شده و این یک شب حماسی دیگر برای آنها بود تا برای زنده ماندن تلاش کنند.
در این حین باربرهای ما هم سر رسیدند. کمپ ما جمع شده بود و من با تاخیر به دنبال تیم حرکت کردم. یک معلم محلی ادعا کرده بود که سامان را دیده است که از جایی به روی برفهای پایین افتاده بود. من و سایرین هر چقدر تلاش کردیم نتوانسیتم در میان آن سنگها چیزی را تشخیص دهیم. اما این شایعات سبب شده بود تا اتش برپایی یک تیم نجات بیشتر شود. ........................http://aramkuh.blogfa.com/
من تکرارم ؟!
مثل تکرار روز وشب!
مثل گردش زمین به دور خورشید!
یا گردش عقربه در وسعت محدود ساعت!
یا صعود هر هفته یک قله تکراری!
من تکرارم؟!
درویشی قصه زیر را تعریف می کرد
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ًبه بهشت می رود
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد
فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد
در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود
مَرد وارد شد و آنجا ماند
چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت
این کار شما تروریسم خالص است
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده ؟
شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت
« آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده
نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند
جهنم جای این کارها نیست! لطفا ًاین مَرد را پس بگیرید
وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.
متولد1932 در شیکاگو از ایالت نوی آمریکا
عمده شهرتش در سروده هایش در زمینه ادبیات کودک ونوجوان است .
او میگوید: امیدوارم مردم در هر سنی چیزی را در کتابهایم بیابند تا با ان احساس نزدیکی کنند . و حسی شخصی از کشف وشهود را تجربه کنند. این عالی است البته برای خودشان نه من .
آثار : نمایشنامه بانووببر-درخت بخشنده-جای که پیاده رو تموم میشه - قطعه گم شده -بالا افتادن-دنیای دیوانه دیوانه -اشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ-نوری در اتاق زیر شیروانی
***************************************************
چند سروده از کتاب جایی که پیاده رو تموم میشه ترجمه حمید خادمی:
***
آلیس
آلیس یه بطری که روش نوشته شده بود "مرا بنوشید"نوشید بعدش کلی قدکشید
یا از یه ظرفی که روش نوشتهشده بود "مرا بچشید" خورد بعدش اب رفت و کوچیک شد .
اون به هر حال تغییری کرد
درحالیکه باقی مردم دور و بر من اصولا هیچوقت نشده چیزی رو امتحان کنن.
-------------------------------------------------------------------------------------
ماهی
ماهی کوچیکه ماهی ریزه رو میخوره
ماهی گنده هم ماهی کوچیکه رو میخوره
پس فقط ماهی ای که از همه بزرگتره چاق میشه .
لابد بین مردم هم همچین کسایی هستند دیگر!
---------------------------------------------------------------------------------
پیشگویی سنگی
باز بودن یه پنجره رو چه جوری میفهمیم؟
یه سنگ به طرفش پرت میکنیم
صدایی میاد؟
نه نمیاد؟
خب پس باز بود
حالا یکی دیگه....
شترق
ا " باز نبود !
خورشیدگرفتگی
مراحل یک خورشیدگرفتگی حلقوی از آغاز تا پایان
خورشیدگرفتگی یا کُسوف (نام قدیمیتر خورگیر[نیازمند منبع]) وقتی رخ میدهد که سایه ماه بر بخشی از زمین بیافتد و در نتیجه از دید قسمتهایی از کرهٔ زمین، قرص ماه روی قسمتی از قرص خورشید را بپوشاند. این پدیده هنگامی رخ میدهد که زمین و ماه و خورشید به ترتیب در یک خط راست یا تقریباً در یک خط راست قرار بگیرند و این شرایط تنها در زمان ماه نو ممکن است برقرار گردد. گرفتگی کامل خورشید را باید یکی از منظرههای بسیار زیبا و در عین حال ترسناک طبیعت دانست.
ttp://fa.wikipedia.org****************************************************************************
روز جمعه بتاریخ 11/5/87 در شهر تهران گرفتگی در ساعت 14 و 34 دقیقه آغاز می شود و در ساعت 15 و 33 دقیقه به حداکثر می رسد.
مهر: شورای مرکز تقویم دانشگاه تهران وابسته به موسسه ژئوفیزیک اعلام کرد: در روز جمعه 11 مرداد 1387 خورشیدگرفتگی رخ خواهد داد.
این گرفتگی در بخش کوچکی از شمال کانادا و جزایر شمالی آن، شمال گرینلند، شمال و نواحی مرکزی روسیه، غرب مغولستان، نواحی مرکزی چین به صورت کلی دیده می شود.
این گرفتگی در شمال کانادا، اروپا جز بخشی از جنوب آن و آسیا جز بخش کوچکی از جنوب غرب و شرق آن به صورت جزئی دیده می شود.
در شهر تهران گرفتگی در ساعت 14 و 34 دقیقه آغاز می شود و در ساعت 15 و 33 دقیقه به حداکثر می رسد که در این حالت ماه 25 درصد از سطح قرص خورشید را می پوشاند. این گرفتگی درساعت 16 و 28 دقیقه در تهران خاتمه می یابد.
مشخصات خورشید گرفتگی برای تمامی مراکز استانها به شرح زیراست:
مرکز استان / شروع گرفتگی / حداکثر گرفتگی / پایان گرفتگی / حداکثر پوشیدگی (درصد)
اراک / 14:39/ : 15:34/ 16:26/ 20
اردبیل / 14:24 / 15:24 / 16:20 / 25
ارومیه/ 14:25 / 15:21 / 16:14 / 19
اصفهان/ 14:44 / 15:40 / 16:31 / 20
اهواز / 14:49 / 15:39 / 16:26 / 13
ایلام / 14:40 / 15:32 / 16:19 / 14
بوشهر / 14:58 / 15:46 / 16:31 / 12
بجنورد / 14:32 / 15:35 / 16:33 / 39
بندر عباس/ 15:04 / 15:55 / 16:42 / 18
بیرجند / 14:46 / 15:46 / 16:41 / 33
تبریز / 14:24 / 15:22 / 16:16 / 22
تهران / 14:34 / 15:33 / 16:28 / 25
خرم آباد/ 14:41 / 15:34 / 16:24 / 16
رشت/ 14:28 / 15:28 / 16:23 / 25
زاهدان / 14:56 / 15:54 / 16:46 / 29
زنجان / 14:29 / 15:28 / 16:22 / 22
ساری/ 14:32 / 15:33 / 16:29 / 30
سمنان / 14:35 / 15:35 / 16:31 / 28
سنندج / 14:34 / 15:29 / 16:20 / 18
شهرکرد / 14:45 / 15:39 / 16:30 / 18
شیراز/ 14:55 / 15:47 / 16:34 / 16
قزوین / 14:31 / 15:30 / 16:25 / 24
قم / 14:37 / 15:35 / 16:28 / 22
کرمان / 14:53 / 15:49 / 16:41 / 24
کرمانشاه / 16:38 / 15:31 / 16:21 / 16
گرگان / 14:32 / 15:34 / 16:31 / 32
مشهد / 14:36 / 15:39 / 16:37 / 40
همدان / 14:36 / 15:32 / 16:23 / 19
یاسوج / 14:52 / 15:44 / 16:32 / 16
یزد / 14:47 / 15:44 / 16:36 / 23
خورشید گرفتگی در مناطق شمال شرقی ایران نسبت به دیگر مناطق کشور طولانی تر است و بخش وسیع تری از قرص خورشید پوشیده می شود. توجه به این نکته لازم است که مشاهده مستمر خورشید گرفتگی به بینایی آسیب می رساند و برای این کار، استفاده ازصافی های مناسب ضروری است.
می رقصم
در فاصله بودن و نبودن!
شاید حقیقت اینست
انعکاس من در لحظه بین بودن و نبودن .
امتحان کن
نفس بکش و حبس کن .
باز هم امتحان کن .
چیست این معنا ؟
چیست این نقطه بین بودن و نبودن ؟
چیست این لحظه؟
رقص در این لحظه تا بودنم را حس کنم ؟
رقص در این لحظه تا بودنم را باور کنم ؟
چیست این لحظه؟
چه چیز باور مرا در این لحظه بارور میکند؟
شاید
پیچ و تاب برگی در امتداد سایه ای بی انتها؟
یا طراوت برگی که در لحظه فرو ریزی تمام میشود ؟
من کجایم
در فاصله نفس و حبس آن ؟
شاید تمام حقیقت اینست
کشف لحظه بین "بودن و نبودن"!
باز هم یک حادثه؟
وقتی از دور به این ورزش نگاه میکنیم ورزشی سرشار از نشاط -شادابی و سازندگی روح و جسم است .
اما مثل اینکه واقعیتها چیز دیگری میگویند.در کوهنوردی همنورد مفهومی فراتر از یک همسفر در یک اتومبیل دارد.در کوهنوردی خیلی از مفاهیم به عمیقترین شکل درک و تجربه میشوند که شاید گاهی در زندگی عادی قابل تجربه نباشند.مثل گذشت-فداکاری -همراهی-کارگروهی ...
کوه و کوهنوردی همیشه در جستجوهایم و باورهایم و یادگیریهایم نقش بسزایی داشته است و در بسیاری مواقع مسیر زندگی شخصی مرا تحت تاثیر قرار داد. اما... باور نمیکنم برای کسانی که کوه قسمت عمده ای از زندگیشان را فرا گرفت است مفهوم کوهنوردی فقط نوردیدن کوه باشد .واقعا چطور میتوان در کوه کوهنوردی کرد اما در تصمیم گرفتن مصمم نبود .چگونه میتوان از جسدی عبور کرد تا قله ای را صعود کرد ؟........ این صعود است یا فتح ؟!
من فکر میکنم فتح است نه فتح عشق که فتح هوس . هوسی که نمیتوان تاوان آن را به راحتی پس داد؟
کاش هرگز صعودی انجام نمیشد اما همه نانگا پارباتی ها با افتخار و سلامت به ایران برمیگشتند .
کاش هرگز صعودی انجام نمیشد و نگاه تر آدمهایی که چشم براه خانواده و دوستانشان هستند لبریز از شادی بود ....
کاش.......