خیلی وقت است که فهمیدم شیشه انسانیت ترک برداشته است . این موضوع جدید نیست بلکه برمیگردد به سالهای سال پیش , نه , نه , قرن ها پیش , حتی شاید از زمان پیدایش انسان .
از همان موقع که قابیل هابیل را کشت و از آن موقع این ترک برداشتن ادامه دارد . مستقیم یا غیر مستقیم هابیلهای زیادی بدنیا آمدند و بدست قابیلها کشته شدند و همینطور این ترک عمیق و عمیق تر میشود. آنقدر عمیق که به شکافی دردناک می رسد. شکافی که به هیچ وسیله ای نمیتوان از آن رها شد و با هیچ ابزار فنی نمیتوان از آن گریخت .نه میتوان خود را نجات داد و نه میتوان از کسی حمایت کرد .اما شاید واقعه دردناک تری در پیش باشد.شاید شیشه شکاف را تحمل نکند و منفجر شود... یک انفجار بزرگ مثل قصه خلقت .
چگونه میتوان جلوی این شکاف را گرفت چگونه میتوان از این انفجار جلوگیری کرد؟شما اگر میدانید به من بگویید .
**********************
لیلا تورا نمیشناسم غیر از آنچه ازتو خواندم و اما اگر شاهد این ترک و شکاف بزرگهستی به ما بگو.
به ما و همه زنهایی که بعد از تو میآیند جستجومیکنند حقیقت را در عمق غارها و یا اوج قله های بلند میابند اما آنقدر نمیمانند که برای بقیه آدمهایی که میان ابهام بودن و ماندن غوطه میخورند دانسته هایشان را بگویند پس اگر روزی در رویای کودکی زنی مردی نقشی آفریدی بدان که او میخواهد قصه هایت رابشنود میخواهد حقیقت را از تو که در جستجو کردن, ماندی و رفتی, بشنود .
می بینی لیلا تو زنی هستی که هرگز نمیمیری چون در رویای همه زن ها و مردهایی که میخواهند از این شکاف عمیق بجهند وجود داری.
به صبحگاه پناه بردم
نه از تاریکی
که از دلتنگی
من تنها دلتنگم نه بیزار
****************
سفری طولانی داشتم
از نشیبی به فراز .
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر میکردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه میآورند
به مادرم که در آینه زندگی میکرد
و شکل پیری من بود
و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را
از تخمه های سبز میانباشت -
سلامی ، دوباره خواهم داد
میآیم ، میآیم ، میآیم
با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک
با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار
میآیم ، میآیم ، میآیم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا ،
در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد
هرکسی آوازی دارد
آواز من وقتی شروع می شود که صدای طبیعت را می شنوم
وقتی زمزمه نسیم در گوشهایم ملودی عشق را به تصویر میکشد
وقتی صدای خروشان آبهای رودی، رودخانه ای، آبشارکوچکی را میشنوم
وقتی غروبی زیبا را در آینه چشمان دوست و همراهم می بینم
وقتی طلوعی را به نظاره مینشینم و منتظر صدای صبحم
و وقتی رقص دسته جمعی علف ها ، گون ها و گلهای زرد وحشی را می بینم .
وقتی بوی تند پونه و گزنه از حس سرخوشی مستم میکند
ووقتی لبخند دوستی را که نمیشناسم با لبخند پاسخ میگویم .
وقتی صدای ضرباهنگ کلنگی را روی برف های سفت شده نزدیک یک قله دور دست میشنوم و یا
وقتی آهنگ صدای پایم را ،پایی را ،که ازصعودی سخت برمیگردد و
صدای شادی یک صعود دیگر
و صدای باور ها و باروری ها و....
میدانید، من در هر لحظه آوازی میخوانم
راستی آواز شما از کی شروع میشود؟

امسال هشتمین همایش کویرنوردی مهر ایران ار تاریخ 26 الی 28 آبان در کویر مرکزی برگزار خواهد شد.
اگر واقعا خواهان تغییر زندگی هستی ، همین حالا،بی درنگ آغاز کن .
اوشو-پیوند
*************** **************
عشق ،تنها آزادی در دنیاست ،زیرا چنان روح را تعالی می بخشد که قوانین بشری و پدیده های طبیعی مسیر آن را تغییر نمیدهند.
جبران خلیل جبران - عاشقانه ها
***************** ***************
همه ما به عشق محتاجیم . عشق به اندازه ی خوردن، آشامیدن و خوابیدن بخشی از سرشت انسان است .گاهی در تنهایی به غروبی زیبا مینگریم و می اندیشیم:"این زیبایی چه اهمیتی دارد،وقتی کسی نیست که باما به نظاره آن بنشیند."
درچنین مواقعی بایدازخودبپرسیمچندبارکسی ازما عشق خواسته است وماروی برگرداندهایم؟چندبارتاکنون هراسان شده ایم که به کسی نزدیک شویم با اطمینان خاطر به او بگوییم که دوستش داریم؟
"ازتنهایی احترازکن.تنهایی مانند اعتیادبه خطرناکترین مخدر است .اگرغروب دیگربرایت معنایی ندارد،فروتنی پیشه کن و به دنبال عشق برو. و بدان که چوناندیگرموهبت های معنوی ،هرچه بخشنده تر باشی،بیشتر بهره مند خواهی شد."
پاییلو کوییلو-مکتوب
************** ***************
عشق
چیست زندگی رقص آب بر طاق طاقی مهتاب خنده ای در گیروگیر غروب
یا صدای سگی در کنار صاحبش بی تاب
یا که شاید رنگ رنگین کمان
به طاق آبی بی آب .
زندگی آیا
دیدن یک عکس کهنه ی قدیمی نیست
یا یک دوست دیرنده پابرجا
یا شلال گیسویی براق در کنار انار رسیده ی پرآب؟
اگر که معنای زندگی این است
من دیوانه وار عاشق زندگی هستم.
جک دیویس-زندگی سیاه
*************** ***************
هرکس به چیزی تبدیل میشود که به آن عشق میورزد.اگر سنگی را دوست داشته باشد،سنگ میشود.اگر هدفی را دوست داشته باشد،به آن هدف تبدیل میشود.اگر به فردی عشق بورزد،آن فرد میشود.و اگر به خدا عشق بورزد،خدایی میشود.اینک انتخاب با خود شماست.
جی.پی.واسوانی- سخن عشق
*************** ***************
آزادکوه در انتظار .....
و اما ما با هدف صعود بسویش حرکت کردیم.
ساعت 4بعدازظهر از ده کلاک حرکت میکنیم .کوله ها سنگین اند و همین باعث کندی ریتم حرکت و نیز هماهنگ تیم میشود .استراحت های کوتاه در طی مسیر خیلی میچسبد و بهانه ای است برای دیدن زیباییهای منطقه .
صدای آواز آب و باد و خنده کبک ملودی بی پایان این سرزمین است و همراهی جاده پاکوب سبز و پر پیچ خم از ده کلاک تا تنگه و از آنجا تا قله ازاد کوه.
بالاخره پس از سه ساعت کوهپیمایی به انتهای تنگه میرسیم . محل کمپ و شب مانی همین جاست .چادرها را علم میکنیم و پس از خوردن غذا و چای و کمی حرف زدن نوبت کیسه خواب است و حس نخوابیدن و صدای دل که میخواهد از چادر بیرون رود و به آسمان پرستاره چشم بدوزد . همین کاررا میکنم .اینجا آسمان چه نزدیک است انگار میتوانی دستت را دراز کنی و ستاره ها را یکی یکی بچینی . ای کاش میشد.....
بالاخره بعد از یک شب مانی دوست داشتنی زیر آسمان پرستاره کوهستان داخل چادرها منتظر صبح تا صعود چشمهامان را میبندیم.در خواب و بیداری صعود را میبینیم تا.. روز بعد ساعت 5 بیدار میشویم و پس از صرف صبحانه و بستن کوله حمله آماده حرکت میشویم .
ساعت 20/6 صبح حرکت میکنیم وباز هم ادامه صدای آواز آب و باد و خنده کبک ملودی بی پایان این سرزمین ما را به زیباییهای طبیعت پیوند میزند . بازی ابر و طلوع نارنجی خورشید در صبحگاه زیباترین هدیه ای است که در شروع یک صعود میتوان از طبیعت گرفت .
آرام آرام بسوی قله پیش می رویم .اما دل بیقرار است چقدر دلم برای این قله تنگ شده بود .قله ای که خیلی دوستش دارم . بازهم دلتنگیم را بیش از پیش حس میکنم
ساعت 45/10 است قله را با همراهی همه 31 نفر از نفرات تیم لمس میکنیم .نه صعود میکنیم نه فتح میکنیم ونه میزنیم .دست در دست یکدیگر با سرود زیبای" ای ایران "به سویش میرویم بر فرازش احساس غرور میکنیم اینجا قسمتی ازسرزمین زیبای من "ایران" است .
اینجا قله آزاد کوه است . مرسی کوه خوبم مرسی خاک خوبم باز هم به دیدارت خواهم آمد فقط به من اجازه اش رابده.
و .... همان جاست که دوستان زنده یاد عباس جعفری به احترام و یادش به اینجا خواهند آمد .
سرپرست برنامه اعلام میکند تا آمدنشان منتظر خواهیم شد .
چشم به مسیر صعود میدوزم .اگر آنها بیایند دیگر روی قله جای ما نیست بهتر نیست زودتر برویم .
بعد از یکساعت تعداد اندکی به سوی قله می آیند .عجب !!!!واقعا دور از انتظار است . مگر عباس جعفری همانی نیست که عاشق طبیعت و آزاد کوه و همه آنچه که به بی انتهایی آزادی ربط پیدا میکند، بود ؟
پس کجایند دوستدارانش ؟(یک مطلب جالب را در اینجا بخوانید: )http://parstooo.blogfa.com/post-416.aspx
تا رسیدنشان روی قله میمانیم . با هم عکس میگیریم و بعد فرود را آغاز میکنیم .
ساعت 15/2 به کمپ میرسیم . پس از جمع کردن چادرها و خوردن غذا به سمت ده حرکت میکنیم . ساعت 5 بعداز ظهر در محل روستا هستیم .ساعت 8 اتوبوس می آید و ما با یاد شیرینی صعود ی دیگر به سمت تهران حرکت میکنیم .
گزارش کامل صعود را در اینجا بخوانید:
http://www.tehranclimb.ir/modules.php?name=News&file=article&sid=930
http://www.tehranclimb.ir/modules.php?name=News&file=article&sid=917
*******************************************************
پی نوشت :
1- در آب منطقه زالو دیده شد بنا براین در صورت رفتن به این منطقه برای صعود قله حتما به اندازه کافی آب با خود ببرید چون احتمالا آب آشامیدنی سالم نیست .
2-متاسفانه با اینکه عکسهای خوبی از برنامه در اختیارم قرار گرفت بدلیل حجم زیاد نتوانستم آنها را آپلود کنم .در اولین فرصت عکسها را آپلود میکنم.
3- با تشکر از سرپرست برنامه خانم پاکروان و کلیه دست اندرکاران اجرای این برنامه خوب.
او آرام آرام مرده بود....
او و خیلی ها مثل او آرام آرام می میرند و ما بی آنکه بدانیم به زندگی ادامه میدهیم .
پیرمرد روزهای برفی را میگویم .او را بارها در مسیرهای کوهپیمایی همراه با دوستش میدیدم. همیشه میگفت میروم .نه از خستگی و نه از ناتوانی حرفی میزد .فقط میگفت : من میروم ...
اول بار که دیدمش و گفته بود 75 سالش است و تا زمانی که بتواند به کوه خواهد آمد ،تعجب کرده بودم . حالا وقتی شنیدم که او آرام آرام رفته است گریستم مثل وقتی که سالها قبل، او گریستنم را دید و با من همراهی کرد .باور میکنید او با من گریست ؟!
حالا هم به پاس همان مهربانی و همدلیش نوشتم. نمیدانم به کی باید تسلیت گفت . دوستش را هم ندیدم اما دیگران گفتند بیشتر از یکماه است نمیدانی ؟!
من نمیدانستم .نمیدانستم او آرام مرده بود و من هر گاه از آن مسیر میگذشتم به یاد همدلی اش بودم و فکر میکردم راستی چرا چند وقتی است نمیبینمش ؟!
میدانید هرگز نمیخواهم شاهد مرگ کسی باشم و یا خبرش را بشنوم و یا برای کسی بازگو کنم اما دلم خیلی گرفت وقتی خبر رفتنش را شنیدم و این را میدانم تا زمانی که من هم آرام آرام بمیرم شاهد این حقیقت هستم و خواهم بود .بی هیچ تعارفی ..........
***********************************
میدانید فقط میخواستم این را بگویم:
اقای دکتر عباس زادگان پیرمردمهربان روزهای پاییز وبرف از این دنیا کوچ کرد .
نظرات ()